پرواز آزاد در آسمان داستان |
این داستان من در وب سایت خزه منتشر شده است
لینک داستان من در خزه: سرنوشت
همیشه از وسط خیابان میآمد. میگذشت. میرفت. انگار که هالهی نامرئی دیواری کاهگلی، به گاریاش خط بکشد. دیوار کاهگلی کوچهای که چند دهه پیش، عقب نشسته. دیواری که حالا دیگر لولهکشان، آروغِ نفتِ سیاه را مؤدبانه و بیصدا میرساند به خانهها. خانههایی که مثل کوچههای تنگ قدیمی، شانههای اهلش را به هم میسابد. همه جا که گاز هست. حتا شهرک سلمان که آخر دنیاست. نفت را برای کی میبرد؟ این سؤال را صادق بارها از خودش پرسیده. هیچگاه نتوانست بفهمد چگونه است که باید همیشه شاهد او باشد. شاهد نمای ذوبشدهی او در شفق صبح. از ته خیابان. هر روز نه! ولی آنقدر که صادق فکر میکند از ازل. بیست و اندی سال قبل نمای پسری نیقلیان، شانه به شانهی زنی که از دنیا رو گرفته بود. حالا نمای جوانی که موج میزند و دستهایش از پیاش میآیند. دستهایی که افسارِ آهنی یک گاری را محکم چسبیده. گاری سبکی که وزن چند پیت خالی نفت را به دوش میکشد و یک پیرزن. پیرزن چادری چهارزانو نشستهای تو چنبرهی پیتها.
ادامه داستان را از لینک زیر بخوانید و لطف کرده، نقد کنید.
این داستان من در وب سایت خزه منتشر شده است
لینک داستان من در خزه: رقص پنهان
تا خانهی قدیمی راهی نیست؛ قدم میزنم و به او فکر میکنم. اولین بار شانزده سال پیش دیدماش؛ و او که با ظاهری ساده و متفاوت از همهی مقدسنماهای شهر، از جلوم میگذشت، به من که کنار راهپلهی خانهی قدیمی نشسته بودم، نگاهی کرد و بدون اینکه نظر کسی را جلب کند از پلهها رفت بالا. تابستان بود و من تعطیلی مدرسه را با فروش کیکهای شکلاتی سر میکردم. اینجور هم سرگرم میشدم - و به قول مادرم از ولگشتن تو کوچه پسکوچههای کثیف محلهمان بهتر بود - و هم برای خرید لوازم تحریر مهر - و مخصوصاً مدادرنگی که تا آن موقع که کلاس دوم را گذرانده بودم، هرگز نداشتم - پولی جمع میکردم. نگاهش برام غریب بود و متفاوت. متفاوت با نگاههایی که بیشتر طول روز از بین قدهای برافراشتهی مردها و زنها با کنجکاوی جستوجو میکردم؛ و یا با نگاههای سرسری زنهایی که چادرشان کشیده میشد و بچههاشان با دست به کیکها اشاره میکردند و پا به زمین میکوبیدند؛ و حتا با نگاههای پیرزنهایی که گاه از سر خستگی چند دقیقهای کنارم مینشستند، نفسی چاق میکردند و میرفتند. البته نه اینکه فکر کنم میخواست ازم کیک بخرد و من آن را در نگاهش دیده باشم تا برایم جالب باشد.
ادامه داستان را از لینک زیر بخوانید و لطف کرده، نقد کنید.
این داستان من در کارگاه داستان کاف استوری منتشر شده است.
لینک داستان من در کاف استوری: اصول نانوشته
بخشی از ابتدای داستان:
روی پای چپ ام را پشت پاچه ی پای راست ام می کشم. کمرم را بار دیگر خم می کنم. مچ دست چپ ام را نوک انگشتهای پای چپ ام می گذارم . قوسی به دست ام می دهم . و تا لمس مچ پا بالا می کشم. این قسمت آخر را همیشه با دقت انجام می دهم. شب دومی بودکه به مسجد می آمدم. داشتم وضو می گرفتم که آقای صادقی وارد وضو خانه شد. آنقدر حول شدم که یادم رفت مسح پای چپ را باید با دست چپ بگیرم نه با دست راست. آن شب بعد از جلسه قرآن من را نگه داشت و مثل یک بچه هفت هشت ساله وضو گرفتن را بهم یاد داد.
کمر که راست می کنم، از چشم هام دو کاسه نیمه خالی می بینم که دهن وا کرده و از نیم کاسه ای خونین خبر می دهند. سرم سنگین است. کاش می گذاشتم غرغرش را کند حداقل مجبور نمی شدم زیر شلاق آفتاب چهار پنج ساعت تو خیابان ها پرسه بزنم.
ادامه داستان را از لینک زیر بخوانید و لطف کرده، نقد کنید.
این داستان من در وب سایت خزه منتشر شده است.
لینک داستان من در خزه: اتاقک شیشهای نوک صخره
بخشی از ابتدای داستان:
هرگاه چشم باز میکنم و خودم را زیر صخرهی منتهی به او میبینم، میدانم رؤیای تکراریام شروع شده. نمیگویم کابوس تا باز عذاب وجدان مثل خوره به جانم نیفتد. آنجا همه چیز سیاه و سفید است. نه اینکه فقط صخرهی روییده در وسط میدان سیاه و سفید باشد. بهتر است بگویم همه چیز سیاه است و نور سایههای سفید به آنها میدهد. میدانی که وسطش ایستادهام، خیابانها، ساختمانها ، پلاکاردها، ماشینها، حتا زنهایی که بالای سرشان اسمشان، سنشان و شهرشان روی یک تابلوی سنگی حکاکی شده و در خیابانها پرسه میزنند، سیاه و سفیداند. الناز هم هست. نزدیکترین زن به من و صخره که دور میدان میچرخد و چشمهای بهتزدهاش به نوکِ محو شدهی صخره در ابرها میخ شده. سکوتی محض حاکم است آنقدر که زنگِ گوشهام کلافهام میکند.
فهمیده بود. مدتی بود که تو چشمهاش میخواندم که فهمیده، ولی حرفی نمیزد. شاید حیا. شاید هم نمیخواست باور کند کابوسی که بزرگترها پیشبینی کرده بودند ـ زمانی که علم عشق بلند کردهبودیم و آنها او را از ازدواج با کسی که توی چت باهاش آشنا شده، منع میکردند ـ خواب آرام را ازش گرفته. ولی آنروز گفت. وقتی باز دیر به خانه رفتم.
ادامه داستان را از لینک زیر بخوانید.
این داستان من در وب سایت دیباچه منتشر شده است.
لینک داستان من در دیباچه: بچهی خانم معلم

دیگه دوس ندارم بچهش باشم. نه که دوس ندارم. دوس دارم. ولی اگر بچهش شدم یه روز از صبح تا شب باهاش قهر میکنم. نه خیلی زیاده. تا ظهر. هر چی هم نازمو بکشه باز آشتی نمیکنم. مگه من چی کار کردم؟ منو بگو که میخوام زحمتشو کمتر کنم. فقط خواستم بهش نشون بدم یکی اَ شاگرداش درس امروزو خوب بلده. شاگردش که نه. من. البته حق داره بیچاره. بچه ها خیلی اذیتش می کنن. مثلا همین سگوند. لورَنْ. خودش گفت. خانم معلم اولش پرسید اونم گفت آره. همیشه بوی گوسفند می ده. تازه امروز کلهش شده شکل گوسفندا. گوسفندای دم عید که پشمشونو با قیچی میزنن. میگفت بابا بزرگش موهاشو زده. با قیچی. اونم با قیچی که پشم گوسفندا رو می زنن. بچهها کلی خندیدن. دلم واسش سوخت. بیچاره خونه که نداره. تو چادر زندگی میکنن. پشت خونه ما. اون طرف کانال. تازه کنار چادرشون گوسفندهاشون رو نگه میدارن. واسه همینه بوی گوسفند میده. آه اگه من بچهش بودم. میرفتم یواشکی، طوری که سگوند نفهمه موضوع رو بهش میگفتم تا اینقد گیر نده چرا حموم نمیره. آخ! هنوزم سرم درد میکنه. چه مامان بدی! چه مامان!؟ اگر بچهش بودی که تو سرت نمیزد. شایدم میزد. حتما واسه اینکه نشون بده که بین بچهش با بقیه شاگردا فرقی نیس. چقدر بچه بچه میکنی؟ مامان تو مامان گُلیه. اما مامان گلی بهم پول نداد یخمک بخرم. تازه مامانای دیگه واسه بچهشون دفتر مشق سفید میخرند. اونقد سفید که فکر میکنی با پلو درست شده. پلوی ناهارِ جمعه. نه مثِ دفتر مشق من که رنگ گِله. مثِ اون روزِ رودخونه. البته همیشه که رودخونه اون رنگی نیس. شب قبلش کلی آسمون غرمبه زد. فرداش که اَ رو پل با مامان گلی میرفتیم بازار، رودخونه رنگ گِل شده بود. کلی ترسیده بودم. کاشکی دفتر مشقم مثِ رودخونه بود. همیشه که رودخونه اون جوری نیس. سفیدم هست. مثلا اون باری که با عمو اینا رفته بودیم شنا. بابا گفت رودخونه مثل چشم خر تمیزه. کلی خجالت کشیدم. آخه این چه حرفی بود زد. حالا چرا نگفت چشم اسب. همه خندیدن. همیشه می خندن. به بابا نگاه میکنن تا چیزی گفت می خندن. چی گفت ... لره رفت ... یادم نیس. مامان رو قالی نقاشی می کشید. بابا گفت. با دس نشون داد. همه خندیدن. فکر کنم به لباسای منم خندیدن. وای برگشت. بهش نگاه نکنم که فکر نکنه میخوام منتکشی کنم. مگه من چی گفتم. فقط تا رو تخته نوشت "م" بلند گفتم "مثِ مارمولک". بچه ها کلی خندیدن. البته همین یه بار که نبود. "چ" را هم گفتم. س. ش ...ک
مثِ اینکه میخواد مشقا رو خط بزنه. یعنی امروز دوباره برام یه گُل با خودکاراش میکشه؟ چه بکشه چه نکشه فرقی نداره من که باهاش آشتی نمیکنم. زود باش دفترتو در بیار. الان به تو میرسه. دو میز دیگه مونده. اِ نگا! واسه همه گُل میکشه. ولی واسه من خوشکلتر میکشه. مطمئنم. سرمو همینجور پایین می زارم. اینجوری میفهمه باهاش قهرم. دیوونه نشو. همش یه میز دیگه مونده.
وای این صدای چی بود؟ نکنه دوباره؟ نه حتما دوباره یه تیرآهن خورده زمین. خانومه گفت. اونروز دم نونوایی. تا این صدا اومد خانومه گفت نترس. خودش ترسیده بود. به من گفت یه تیرآهن خورده زمین. کارگرا اَ رو ماشین پرتش کردن زمین. چه کارگرای بیفکری. واسه اینکه کارشونو راحتتر کنن پرتشون میکنن پایین. بابا هم بی فکره. مامان بزرگ گفت. اون روز که مامان گلی باز رو قالی نقاشی می کشید. فک کنم گریهم می کرد.
چرا صدای این یکی تیرآهن بلندتر بود؟ نکنه خونه بغلییا بنایی دارن؟! نگا! مثِ اینکه ترسیده. بجا خطزدن مشقا رفت پنجره رو وا کرد. میدونم واسه چی. تو فکر پسرشه. حالا خوبه مهدش اون طرف خیابونه. خیلی لوسه. با اون شلوار قرمزش. من که شلوار قرمز نمی پوشم. حالا اگه خانم معلم گفت می پوشم. اوه برگشت. همش دو نفر دیگه مونده. ها ها چقدر زشت خط زد دفتر صادقی رو. نگا! بجا مشقشونو نگا کنه هی نگا میکنه بیرون. حالا اگه مشق ننوشته باشن که نمیفهمه. چه عیبی داره شاید علیپور اینا دیشب برق نداشتن. واسه همینم نتونسته مشقشو بنویسه. البته نه که برق نداشته باشن. نه! خودشون برقشونو قطع کنن. آخه دیشب دوباره آژیر زدن. همون آژیری که بدون اینکه نفس کم بیاره جیغ میزنه. من که نمیتونم یه نفس این همه جیغ بکشم. هر وقت صدای جیغ بلند میشه بابا چراغا را خاموش میکنه. نه که خودش بخواد نه. مامان گلی می گه. میگه الان از اون بالا ما را میبینن. بابا میخنده. همیشه میخنده. راس میگه خوب ببینن من اَ تاریکی می ترسم. اصلن از مامان گلی خوشم نمییاد. واسه همینه که میخوام بچهی خانم معلم باشم. وای نوبتم شد. سرتو بلند نکن.
وای خدا! گوشم ترکید. صدا چقد نزدیک بود. اِ. اِ. اِ چرا رفت بیرون. پس مشقای من چی؟ چرا منو نبرد؟ حتما رفت دنبال پسرش. پسر واقعیش. خدا من چی کار کنم؟ مامان گلی! مامان گلی!
|
|
حمید اباذری |
|